تبليغاتX
سیاوش هستم،12 سال دارم

سیاوش هستم،12 سال دارم

شخصی

بچه مسلمون گوش کن

مدرسه راهنمایی خیلی با دبستان فرق دارد . تعداد معلم هایمان زیاد است . تعداد کتاب هایمان زیاد است . تعداد درس هایمان زیاد است . آقای ناظم همیشه سر صف برای ما حرف می زند . وقتی می خواهد حرف بزند می گوید بچه مسلمون گوش کن . تا قبل از این که آقای ناظم  سر صف بگوید هر کس برود پشت بام اخراج می شود ، هیچ کس آنجا را نگاه نمی کرد . درباره پشت بام حرف نمی زد اما چند روز پیش آقای ناظم سر صف گفت : بچه مسلمون گوش کن . سعی نکن بروی پشت بام . در پشت بام قفل است . اگر ببینم کسی سعی دارد در پشت بام را باز کند تنبیه می شود . همه بالا را نگاه کردند . ساختمان مدرسه ما سه طبقه است . من از معلم ورزشم پرسیدم چرا در پشت بام مدرسه قفل است ؟ گفت چون ممکن است کسی خودش را از آن بالا بیندازد پایین . از دو هفته پیش تا حالا درباره در پشت بام خیلی حرف می زنند . همه ناظم های همه پایه ها دایم می گویند که اگر کسی را جلوی راه پله پشت بام ببینند اخراج می کنند . اما بچه ها سعی می کنند بروند آن در را باز کنند . خود من سر کلاس ریاضی می خواستم بیایم بیرون و بروم در پشت بام را باز کنم اما وقتی آهسته از پاگرد پشت بام پیچیدم دیدم سه تا از بچه های پایه سوم دارند با قفل ور می روند . آن ها من را ندیدند . من فرار کردم . بچه ها با هم شرط می بندند که بروند در پشت بام را باز کنند . در پشت بام آهنی است . سوراخ کوچکی روی آن است که می شود پشت بام را از آن دید ، بچه ها از آنجا پشت بام را نگاه می کنند . من هم یک بار این کار را کرده ام . خیلی بزرگ بود . هیچ کس هنوز نتوانسته در پشت بام را باز کند . وقتی زنگ تفریح می خورد یکی از ناظم ها مامور پاگرد پشت بام می گذارد که کسی نرود آنجا . همه باید برویم توی حیاط و از آنجا پشت بام را نگاه کنیم . اما من فکر می کنم خود مامور می رود و به قفل دست می زند . فکر کنم پشت بام مدرسه ما خیلی از حیاطش بزرگتر باشد . 
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 20:40  توسط سیاوش  | 

یک قرن پیش دنیا آمده ام

من قرن بیستم به دنیا آمدم . دو سال مانده قرن بیستم تمام شود . بعضی موقع ها دایی ام شوخی می کند  می گوید این چیه دیگه ؟ مال یک قرن پیشه . مثلا وسایل را می گوید . من گفتم من هم مال قرن پیشم . گفت خیلی آدم های کمی این شانس را دارند که هم سن تو باشند و بعد دو قرن را دیده باشند . شاید راست می گوید اما تعداد شاگردان مدرسه ما کم نیست ، زیاد هم هست . در خانواده ما همه قرن بیستم دنیا آمده اند غیر از برادرم کیارش که قرن بیست و یکم دنیا آمده . وقتی به حرف من گوش نمی دهد می گویم من یک قرن از تو بزرگترم باید به حرفم گوش بدهی . من خوشحالم که قرن بیست و یکم دنیا نیامدم . چون دلم می خواهد هر چه زودتر بزرگ بشوم .
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 19:11  توسط سیاوش  | 

مسافرت یک روزه

دلم می خواست امشب بروم خانه خاله ام . آنجا خیلی خوش می گذرد اما مامانم گفت فردا می خواهیم برویم کاشان . گفتم پنجشنبه می روم .
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 19:0  توسط سیاوش  | 

من هم وبلاگ راه انداختم ، هم رفتم جمعه بازار !

سلام من  سیاوش هستم . من دیروز با مامانم رفتم جمعه بازار و در آن جا لباس های عید خودم را خریدم . جمعه بازار خیلی خوب بود . من اولین بار بود که به آنجا می رفتم . از آنجا آمدم خانه مادر بزرگم . شب که می خواستم بخوابم کمی حالم بد شده بود . به همین خاطر امروز مدرسه نرفتم . صبح حالم خیلی بدتر بود . اما بعد بهتر شدم و رفتیم لباس های کیارش را خریدیم .
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 22:20  توسط سیاوش  |